تبليغاتX
به وبلاگ عمو محسن خوش اومدید

به وبلاگ عمو محسن خوش اومدید

اين زندگي غمزده غير از قفسي نيست

از همه دوستاي گل دماغ عمل کرده عذر‌خواهي مي‌کنم

اگه مثل کلنگه
مثل لوله تفنگه
با خوشگلي‌ت مي‌جنگه
طبيعيه، قشنگه
نگو که اين يه درده
دماغ عمل نکرده
***

اگر که مثل فيله
و يا از اين قبيله
روي نوکش زيگيله
غصه نخور، اصيله
هي نرو پشت پرده
دماغ عمل نکرده
***

يکي مي‌گه درازه
خيلي ولنگ و وازه
يکي مي‌گه ترازه
غصه نخور که نازه
ببين خدا چه کرده
دماغ عمل نکرده
***

دماغ نگو جواهر
سوژه‌ي شعر شاعر
طويل في‌المظاهر
پديده‌ي معاصر
آهاي تخم دو زرده
دماغ عمل نکرده
***

با اون دماغ هميشه
عکس تو پشت شيشه
تو سينما چي مي‌شه
شکستن کليشه
کاشکي بري رو پرده
دماغ عمل نکرده
***

کم باباتو کچل کن
يا خودتو مچل کن
کي بت مي‌گه عمل کن
قصيده رو غزل کن
مي‌شي له و لورده
دماغ عمل نکرده
***
چه‌قد دماغ دماغ شد
قافيه‌مون چلاق شد
هي، يکي- چل کلاغ شد
تصنيف کوچه باغ شد
بره که برنگرده
دماغ عمل نکرده !

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 15:2  توسط عمو محسن  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 5:32  توسط عمو محسن  | 

تو مگه قسم نخوردي

تو مگه قسم نخوردي دلمو تنها نذاري؟

روبروم نشستي اما از غريبه كم نداري

روبروي من نشستي توي چشم تو ستاره

از صداي تو شنيدم، كه دلت دوسم نداره

دل تو تو آسمونا، من به دنبال دل تو

تو به دنبال ستاره، من به ياد قسم تو

تو مگه قسم نخوردي، دلمو تنها نذاري؟

هرگز از روز جدايي، سخني به لب نياري؟

حالا روبروم نشستي، حرف تو فقط جدايي

تو قسم نخورده بودي كه يه دنيا بي وفايي

تو قسم نخورده بودي روزي عشق تو مي ميره

نور يك ستاره يك شب، جاي مهتاب رو مي گيره

تو مگه قسم نخوردي، دلمو تنها نذاري؟

هرگز از روز جدايي، سخني به لب نياري؟

روبروم نشستي اما از غريبه كم نداري

روبروي من نشستي توي چشم تو ستاره

از صداي تو شنيدم، كه دلت دوسم نداره

كه دلت دوسم نداره، كه دلت دوسم نداره ...........


 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 5:31  توسط عمو محسن  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 5:10  توسط عمو محسن  | 

عشق یعنی ...

عشق یعنی ... نتونی صبر کنی تا کسی شما رو به هم معرفی کنه.

عشق یعنی ... همون سلام اول.

عشق یعنی ... چیزی مثل تنفس در هوای پاک کوهستان.

عشق یعنی ... یک موهبت طبیعی که باید اونو پرورش داد.

عشق یعنی ... انفجار احساسات.

عشق یعنی ... وقتی دلت می ره نتونی جلوشو بگیری.

عشق یعنی ... جذب شخصیتش بشی.

عشق یعنی ... وقتی تو از اون بخوای که مرد زندگیت بشه

عشق یعنی ... وقتی من و تو ما می شیم

عشق یعنی ... حاصل جمع دو انسان

عشق یعنی ... مایه قوت قلب

عشق یعنی ... شادی و نشاط

عشق یعنی ... جواهر قیمتی خودتو به دست بیاری.

عشق یعنی ... توی ذهنت خودتو با اون مجسم کنی.

عشق یعنی ... وقتی توی انتخابت شک نداری.

عشق یعنی ... وقتی دل پادشاهی می کنه.

عشق یعنی ... وقتی اطمینان پیدا میکنی که اون مرد دلخواهته.

عشق یعنی ... وقتی مردی به دختر دلخواهش برمی خوره.

عشق یعنی ... کم کردن فاصله ها.

عشق یعنی ... کلید یه رابطه محکم.

عشق یعنی ... دو تایی سوار یه ماشین قوی توی پستی و بلندی ها.

عشق یعنی ... فرار کردن به دنیای خصوصی خودتون.

عشق یعنی ... در موفقیت هم شریک بودن.

  عشق یعنی ... خاطرات خوشی را که با هم داشتین بشماری تا خوابت ببره.

عشق یعنی ... بوی عطرش از خاطرت نره.

عشق یعنی ... از خودت بپرسی چرا دم به ساعت بهت زنگ نمی زنه.

عشق یعنی ... همیشه برای زنگ زدن به هم وقت پیدا کنید.

     عشق یعنی ... برای تولدش درست همون

عشق یعنی ... وقتی تو ملکهء قلب ها هستی.

عشق یعنی ... با شادی و خوشبختی تا آخر عمر با هم بودن.

عشق یعنی ... قصهء زندگی ما.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 21:58  توسط عمو محسن  | 

 

تو دریایی و من موجی اسیرم

که می خواهم در آغوشت بمیرم

بیا دریای من آغوش بر کش

نمی خواهم جدا از تو بمیرم

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 21:56  توسط عمو محسن  | 

بالهايت را کجا جا گذاشتي؟

بالهايت را کجا جا گذاشتي؟
پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي .
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم
.
انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود
.
پرنده گفت : راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟ انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد
.
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي که نمي دانست چيست . شايد يک آبي دور – يک اوج دوست داشتني
.
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است
.
درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود
.
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد
.
آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت : " يادت مي آيد ؟ تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي . راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي ؟
"
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و گريست
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 21:52  توسط عمو محسن  |