هجو وهزل و ........
يكي از دوستان گفته بود كه وبلاگت خيلي غمناكه.شادش كن.منم از اونجايي كه بچه حرف گوش كني هستم براي اينكه وبلاگ از يكنواختي خارج بشه اين شعر هجو وهزل و ......... را براتون مي زارم.
دختري از كوچه باغي مي گذشت
يك پسر در راه ناگه سبز گشت
در پي اش افتاد وگفتا او :سلام
بعد از آن ديگر نگفت او يك كلام
دختر اما ناگهان وبي درنگ
سوي او برگشت مثل يك پلنگ
گفت با او :بچه پرروي خفن
مي دهي زحمت به بانويي چو من؟
من كه نامم هست آزيتاي صدر
من كه زيبايم مثال ماه بدر
من كه در نبش خيابان بهار
ميكنم در شركت رايانه كار
دختري چون من كه خيلي خانمه
بيست وشش ساله-مجرد-ديپلمه
دختري كه خانه اش در شهرك است
كوي پنجم- نبش كوچه- نمره شصت
در چه مورد با تو گردد هم كلام؟
با تو من حرفي ندارم والسلام

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 21:33  توسط عمو محسن
|
